اندیشهٔ سیاسی · دیدگاه

ایرانشهر به یک تاج، یک پیمان و یک نگهبان ملی نیاز دارد

در ستایش پادشاهی مشروطه به‌عنوان بنیاد پیوستگی تاریخی، همبستگی ملی و آزادی سیاسی ایران.

انجمن شیر و خورشید استرالیا · همه مقاله‌ها
این نوشته دیدگاه نویسنده است و لزوماً موضع رسمی انجمن شیر و خورشید استرالیا به شمار نمی‌رود. انجمن یک نهاد غیرانتفاعی فرهنگی ثبت‌شده در ویکتوریاست و به هیچ حزب یا گروه سیاسی وابستگی ندارد.

«چرا پادشاهی؟» پرسشی درباره چیستی ایران، پیوستگی تاریخی آن، نگاهبانی از یکپارچگی سرزمینی و آینده آزادی در این میهن است.

پادشاهی برای ایران نه یادگاری فرسوده از گذشته، بلکه بنیادی زنده، آزموده و ریشه‌دار است؛ بنیادی که هزاران سال با هستی ایران درآمیخته و هر بار که کشور از آشوب، یورش بیگانه یا خطر فروپاشی رنج برده، رشته‌های گسسته آن را دوباره به یکدیگر پیوند داده است.

پادشاهی‌خواهی از دلبستگی کور به گذشته سرچشمه نمی‌گیرد. این خواست از آگاهی به این حقیقت برمی‌خیزد که آینده ایران، بدون بنیادی فرادولتی، ملی و پایدار، بار دیگر می‌تواند بازیچه دسته‌ها، کیش‌ها، سپاهیان، دین‌سالاران، جنگ‌سالاران و آزمندان قدرت شود.

پادشاهی برای ما بازگشت به دیروز نیست؛ بازگرداندن آینده به ایران است.

یکی از بزرگ‌ترین ناراستی‌های مخالفان پادشاهی آن است که این بنیاد را به یک فرد فرو می‌کاهند، گویی پادشاهی تنها نشستن یک تن بر تخت است. حال آنکه پادشاهی، پیش از آنکه جایگاهی شخصی باشد، بنیادی تاریخی، فرهنگی و کشورداری است.

بنیاد پادشاهی مجموعه‌ای از آیین‌ها، پیمان‌ها، ارزش‌ها و هنجارهای پذیرفته‌شده است که میان مردم، دولت و تاریخ کشور پیوند برقرار می‌کند. شاهان می‌آیند و می‌روند، اما پادشاهی می‌ماند. دولت‌ها دگرگون می‌شوند، نخست‌وزیران برگزیده و برکنار می‌شوند و مجلس‌ها نو می‌شوند، اما پادشاه نماد ماندگاری کشور و پاسدار پیمان ملی باقی می‌ماند.

در پادشاهی مشروطه، شاه فرمانروای خودکامه و گرداننده دولت روزمره نیست. دولت از دل رأی مردم برمی‌خیزد و در برابر مجلس پاسخ‌گوست. شاه نه رقیب مردم، بلکه نگاهبان حقوق مردم و پایداری کشور در برابر زیاده‌خواهی دولت‌هاست.

در چنین سامانی، دولت‌ها می‌آیند و می‌روند، اما کشور بی‌سر و بی‌پناه نمی‌ماند.

حزب‌ها با یکدیگر کشاکش می‌کنند، اما نماد همبستگی ملی در ستیزهای روزانه فرسوده نمی‌شود.

نخست‌وزیر به رأی مردم و پشتیبانی مجلس وابسته است، اما پادشاه به هیچ حزب، دسته، استان، دین، تبار یا جهان‌بینی سیاسی وابستگی ندارد.

شاه از آن همه ایران است.

ایران تنها مرزی بر روی نقشه نیست. ایران یک یاد، یک فرهنگ، یک سرگذشت و یک خودآگاهی تاریخی است. از اسطوره‌های ایرانی و شاهنامه فردوسی تا کوروش و داریوش، از پادشاهی‌های ایرانی پس از یورش بیگانگان تا جنبش مشروطه و نوسازی دوران پهلوی، اندیشه پادشاهی همواره یکی از ستون‌های پایدار ایرانشهر بوده است.

پادشاهی در ایران بارها دگرگون شده، خود را با نیازهای زمانه هماهنگ کرده و از شهریاری کهن به پادشاهی مشروطه رسیده است. مشروطه تاج را به پیمانی میان شاه، ملت و قانون پیوند زد. دوران پهلوی نیز بر پایه همین اندیشه کوشید دولت نوین، آموزش همگانی، دادگستری نو، ارتش ملی، زیرساخت‌های سراسری و خودآگاهی ایرانی را بازسازی کند.

شورش سال ۱۳۵۷ تنها به برکناری یک خاندان نینجامید. آن رویداد رشته‌ای را برید که دولت نوین ایران را به تاریخ، فرهنگ و شناسه ملی آن پیوند می‌داد. با برچیده شدن بنیاد پادشاهی، یکی از برجسته‌ترین سدهای بازدارنده در برابر اسلام‌گرایی، ارتجاع دینی و چیرگی نیروهای مسلح ایدئولوژیک نیز از میان رفت.

پژوهش امین سوفیامهر، بنیاد پادشاهی را نیرویی توازن‌آفرین می‌داند که می‌تواند هم زیاده‌خواهی نظامیان و هم برآمدن دین‌سالاران را مهار کند. این کارکرد برای کشوری چون ایران، در منطقه‌ای آکنده از کودتا، جنگ، اسلام‌گرایی و فروپاشی دولت‌ها، اهمیتی بنیادین دارد.

حاصل آن گسست را امروز با گوشت و استخوان خود می‌شناسیم. ایران به جای پیشرفت، به جنگ، سرکوب، کوچ نخبگان، فروپاشی پول ملی، ویرانی زیست‌بوم، تنهایی جهانی و فرمانروایی روحانیان حکومتی و سپاهیان گرفتار شد.

این فرجام پیشامدی ناگهانی نبود. هنگامی که ستون میانی خانه‌ای را برمی‌اندازند، نباید از فروریختن سقف شگفت‌زده شد.

جمهوری‌خواهان اسلام‌گرا بیش از چهار دهه کوشیده‌اند واژه «جمهوری» را هم‌معنای آزادی و واژه «پادشاهی» را هم‌معنای خودکامگی نشان دهند. این دوگانه نه با تاریخ سازگار است و نه با جهان امروز.

برخی از آزادترین، آبادترین، امن‌ترین و مردم‌سالارترین کشورهای جهان پادشاهی‌های مشروطه‌اند. در این کشورها، پادشاهی نه دشمن آزادی، بلکه یکی از نگهبانان پایداری سیاسی، همبستگی ملی و پیوستگی کشورداری است.

پژوهش‌های بررسی‌شده در مقاله «در دفاع از پادشاهی» نیز نشان می‌دهند که ادعای برتری ذاتی جمهوری بر پادشاهی پشتوانه استواری ندارد. پادشاهی‌های مشروطه در بسیاری از زمینه‌ها، از پاسداشت حق دارایی و پایداری سیاسی تا بهزیستی مردم و استواری بنیادهای کشوری، کارنامه‌ای درخور دفاع دارند.

در خاورمیانه نیز سنجش کارنامه‌ها چشم‌گشاست. بسیاری از پادشاهی‌های منطقه، با همه کاستی‌هایشان، از جمهوری‌های پیرامون خود پایدارتر، اصلاح‌پذیرتر و در کشورداری کامیاب‌تر بوده‌اند. در برابر، بسیاری از جمهوری‌های خاورمیانه به فرمانروایی مادام‌العمر رؤسای جمهور، کودتای نظامی، جنگ درونی، اسلام‌گرایی یا فروپاشی کشیده شده‌اند.

پس نام «جمهوری» هیچ کشوری را آزاد نمی‌کند، همان‌گونه که نام «پادشاهی» هیچ کشوری را خودکامه نمی‌سازد.

آنچه ارزش دارد، ساختار قدرت، برتری قانون، آزادی‌های شهروندی، پاسخ‌گویی دولت و توانایی کشور در نگاهبانی از امنیت و آسایش مردم است. در این آزمون، پادشاهی مشروطه نه تنها سربلند است، بلکه در بسیاری از کشورها نشان داده که می‌تواند آزادی و پایداری را هم‌زمان پاس بدارد.

در جمهوری، رئیس کشور و رئیس دستگاه اجرایی یا یک تن هستند یا هر دو از دل رقابت‌های حزبی برمی‌آیند. از این رو، بالاترین نماد کشور نیز به بخشی از کشمکش‌های سیاسی و انتخاباتی بدل می‌شود.

اما در پادشاهی مشروطه، میان «کشور» و «دولت روز» مرزی روشن وجود دارد.

دولت به حزب، برنامه و رأی مردم وابسته است؛ پادشاه به ایران وابسته است.

دولت می‌تواند شکست بخورد و کنار رود، بی‌آنکه کشور دچار گسست شود. مجلس می‌تواند منحل شود و انتخابات تازه‌ای برگزار گردد، بی‌آنکه جایگاه نمادین کشور خالی بماند. سیاست‌مداران می‌توانند بر سر اقتصاد، آموزش، مالیات یا سیاست خارجی با یکدیگر بستیزند، اما تاج، فراتر از این کشاکش‌ها، یادآور آن است که ایران از هر حزب و گروهی بزرگ‌تر است.

پادشاه در سامانه مشروطه کشور را اداره نمی‌کند؛ از ماندگاری آن نگهبانی می‌کند.

او قانون‌گذار نیست؛ پاسدار قانون بنیادین است.

او رئیس حزب نیست؛ نماد همبستگی ملی است.

او به جای مردم تصمیم نمی‌گیرد؛ نگاهبان حق مردم برای تصمیم‌گیری آزادانه است.

شاه باید شهریاری کند، نه دولت‌داری.

ایران سرزمین گوناگونی‌هاست. زبان‌ها، گویش‌ها، آیین‌ها، تبارها و شیوه‌های زندگی گوناگون درون یک تاریخ و سرنوشت مشترک گرد آمده‌اند. برای نگاهبانی از چنین کشوری، تنها دولتی برآمده از برتری گذرای یک حزب بسنده نیست.

ایران به جایگاهی نیاز دارد که کرد و لر، بلوچ و آذری، گیلک و مازندرانی، عرب و پارس، دیندار و بی‌دین، زن و مرد و همه شهروندان بتوانند آن را از آن خود بدانند.

این جایگاه نمی‌تواند روحانی‌ای باشد که به نام خدا برای خود حق فرمانروایی می‌تراشد.

نمی‌تواند سرداری باشد که از لوله تفنگ حق فرمانروایی می‌گیرد.

نمی‌تواند رئیس‌جمهوری باشد که تنها بخشی از کشور به او رأی داده‌اند و چند سال بعد جای خود را به رقیب حزبی‌اش می‌دهد.

این جایگاه باید در تاریخ ریشه داشته باشد، اما در بند گذشته نباشد؛ باید ملی باشد، اما حزبی نباشد؛ باید پایدار باشد، اما خودکامه نباشد؛ باید باشکوه باشد، اما در برابر قانون فروتن بماند.

این جایگاه، تاج مشروطه ایران است.

جمهوری اسلامی تنها یک جمهوری ناکارآمد یا دینی نیست. این سامانه برآیند یکی از بزرگ‌ترین فریب‌های سیاسی تاریخ ایران است. در سال ۱۳۵۷ واژه جمهوری را در زرورق آزادی پیچیدند و به مردم فروختند، اما آنچه پدید آمد فرمانروایی فقیه، اعدام، جنگ، تنگدستی و ایران‌ستیزی بود.

پشتیبانان آن شورش، پادشاهی را به نام آزادی برانداختند، اما آزادی را نیز همراه آن به خاک سپردند.

گفتند شاه نباشد تا مردم فرمان برانند، اما فقیهی بر جایگاه قدرت نشست که نه برگزیده آزاد مردم بود و نه در برابر آنان پاسخ‌گو.

گفتند جمهوری نوین می‌آوریم، اما کشوری ساختند که در آن رأی مردم زیر پای ولی فقیه لگدمال می‌شود.

گفتند استقلال، اما ایران را به میدان نفوذ روسیه، چین و گروه‌های نیابتی بدل کردند.

گفتند دادگری، اما شکاف دارا و ندار، چپاول دارایی‌های همگانی و ویژه‌خواری وابستگان حکومت را به اندازه‌ای بی‌سابقه رساندند.

کارنامه اقتصادی ایران نیز این گسست را آشکار می‌کند. داده‌های بررسی‌شده در مقاله دکتر سعید قاسمی‌نژاد نشان می‌دهد که درآمد سرانه ایران در دهه‌های پایانی پادشاهی پهلوی با شتاب رو به افزایش بود، اما پس از انقلاب سقوط کرد و برای چندین دهه نتوانست به روند پیشین بازگردد.

جمهوری برآمده از شورش سال ۱۳۵۷ تنها بنیاد پادشاهی را برنینداخت؛ راه پیشرفت ایران را نیز شکست.

برخی می‌پرسند چرا پادشاه باید موروثی باشد. پاسخ در سرشت همین جایگاه نهفته است.

اگر شاه نیز با رقابت انتخاباتی، پشتیبانی حزب‌ها و هزینه کارزار سیاسی به جایگاه خود برسد، دیگر فراتر از حزب‌ها نخواهد بود. او برای رسیدن به آن جایگاه ناچار خواهد شد وعده بدهد، هوادار گرد آورد، رقیب را بکوبد و به پشتیبانان سیاسی یا مالی خود بدهکار شود.

چنین کسی دیگر نماد بی‌طرف کشور نیست، بلکه سیاست‌مداری دیگر در کنار دیگر سیاست‌مداران است.

موروثی بودن تاج در چهارچوب قانون بنیادین، جایگاه پادشاه را از خریدوفروش سیاسی، کشمکش حزبی و سوداگری انتخاباتی دور نگه می‌دارد. ولیعهد از سال‌های جوانی برای پذیرفتن مسئولیتی ملی پرورش می‌یابد، بی‌آنکه برای به دست آوردن آن نیازمند فریب رأی‌دهندگان، خرید پشتیبانی یا هم‌پیمانی با گروه‌های فشار باشد.

موروثی بودن تاج به معنای موروثی بودن فرمانروایی نیست. فرمانروایی از آن قانون و مردم است. آنچه موروثی می‌ماند، جایگاه نمادین نگاهبانی از کشور و پیوستگی دولت ملی است.

پادشاهی مشروطه بازآفرینی دربار خودکامه نیست. چنین سامانی باید بر شالوده قانون بنیادین نوین، مجلس برگزیده مردم، دادگستری مستقل، رسانه‌های آزاد، برابری زن و مرد، جدایی دین از دولت و پاسداشت بی‌چون‌وچرای حقوق شهروندان استوار باشد.

شاه نباید بتواند خودسرانه قانون بنویسد.

نباید بتواند دولت دلخواه خود را بر مردم بار کند.

نباید بتواند دارایی همگانی را ملک شخصی خود بداند.

نباید جایگزین مجلس، دادگاه یا رأی مردم شود.

توان پادشاه در سامانه مشروطه از کناره‌گیری او از سیاست روزمره سرچشمه می‌گیرد. چون در پی به دست گرفتن دولت نیست، می‌تواند نگاهبان روند درست جابه‌جایی دولت‌ها باشد. چون نامزد انتخابات نیست، می‌تواند نماد همه رأی‌دهندگان باشد. چون به حزب وابسته نیست، می‌تواند در هنگامه بحران، همه نیروها را به قانون بنیادین و یکپارچگی کشور فراخواند.

تاج هنگامی ارجمند است که زیر فرمان قانون باشد.

ایران پس از جمهوری اسلامی تنها به تغییر دولت نیاز ندارد. این کشور به بازسازی بنیادهای خود نیازمند است. باید دولت ملی دوباره ساخته شود، قانون برتر از ایدئولوژی بنشیند، ارتش از پاسداری یک کیش رها شود و به نگاهبانی از مرزهای میهن بازگردد، دین جایگاه آزاد و شخصی خود را بازیابد و شهروند ایرانی بار دیگر در خانه خویش ارجمند باشد.

این بازسازی بدون نمادی نیرومند، ملی و فراگیر دشوار خواهد بود.

پادشاهی مشروطه می‌تواند پلی میان ایران تاریخی و ایران آزاد آینده باشد. تاج می‌تواند یادآور آن باشد که جمهوری اسلامی همه ایران نیست، بلکه گسستی تاریک و گذرا در تاریخ آن است. پرچم شیر و خورشید نیز می‌تواند دوباره نشان دهد که ایران پیش از این حکومت وجود داشته و پس از آن نیز پابرجا خواهد ماند.

احیای پادشاهی، زنده کردن بنیادی بومی برای آزادی، همبستگی و پایداری است؛ بنیادی که نه از نسخه‌های وارداتی تمامیت‌خواه برآمده، نه از دین‌سالاری و نه از خواست قدرت‌های بیگانه.

پادشاهی از ژرفای تاریخ ایران برخاسته است.

پادشاهی‌خواهی، ایران را فراتر از حزب‌ها، کیش‌ها و دولت‌های گذرا می‌خواهد. آزادی بدون پایداری فرو می‌پاشد و پایداری بدون بنیادی ملی می‌تواند به چنگ خودکامگان بیفتد. پادشاهی مشروطه از آن جلوگیری می‌کند که رئیس کشور به رهبر یک حزب، یک مذهب، یک تبار یا یک سپاه فروکاسته شود.

تاج مشروطه نگهبان قانون است، نه جایگزین آن. ایران به نمادی نیاز دارد که هزاران سال تاریخ، یکپارچگی سرزمینی و آینده مشترک ایرانیان را در خود بازتاب دهد.

شورش سال ۱۳۵۷ ایران را از خویشتن تاریخی خود جدا کرد و بازگشت تاج می‌تواند بازگشت ایران به خویشتن باشد.

تاج را برای فرمانروایی بر مردم نمی‌خواهیم؛ برای نگاهبانی از ایران می‌خواهیم.

شاه برای ایران، قانون برای همه، دولت به دست مردم.

جاوید شاه، پاینده ایران.

سرچشمه‌ها و الهام پژوهشی

این نوشته، برداشتی مستقل و پادشاهی‌خواهانه با الهام از دو مقاله زیر است:

۱. سعید قاسمی‌نژاد، «در دفاع از پادشاهی»، فصلنامه فریدون، شماره نخست، بهار ۱۴۰۰.

۲. امین سوفیامهر، «موقعیت ژئوپولیتیکی خاورمیانه‌ای ایران و ضرورت احیای نهاد پادشاهی در ایران»، فصلنامه فریدون، شماره سوم، فروردین ۱۴۰۱.